امروز شلوار گیاهی فروختم و یک دست استکان کمرباریک و قوری هدیه تولدم بود و بلا استفاده مانده بود
روزگاری در ترکیه چای سیاه و تلخشان را در کمرباریک نوشیده بودم و برای اینکه این حس تا همیشه تکرار شود به بازار قدیمی کاپالی چارشی رفتم و همانجا چشمم خورده بود به استکان کمرباریک و نشکنی که فروشنده تبلیغش را میکرد... بی توجه به قیمت خریدمش و با دوستان جان چندباری در کمرباریک های لب طلایی چای نوشیدیم دیدم 6تا کم است و باز رفتم بازار بندر و یکدست دیگر هم خریدم بی نعلبکی که این را فروختم
و دوسال پیش هم کادوی تولد باز کمرباریک هدیه گرفتم و این هم امروز بفروش رفت
همان کمرباریک فیروزه ای ترک ماند برایم و حسرت دورهمی ها...
خوشحالم که وسایلم کمتر و وابستگیم هم کمتر میشود برایم سخت است از وسایلی که با عشق در جوانی خریده ام بگذرم اما هدفم مرا مصمم میسازد