جونم براتون بگه كه در راستاي پروسه برنج بَرون بنده يه دو كيلو از اون گوني رو خودم بردم تا خونه در نقش فريباي قهرمان! و بقيه اش رو هم بابا زحمتش رو كشيد و اومد تا شركت و با ماشين گوني رو برد... مي بينيد چه باباي نازنيني دارم من! الهي قربونش برم!
+++

تصور كن يه شب آماده شدي كه بخوابي ... داري كم كم بيهوش ميشي و خواب داره پلكاتو سنگين ميكنه كه بيفتند روي هم... ناگهان در خونه ات شروع ميكنه به لرزش... تو تنها هستي... در حفاظ نداره... چشمي هم نداره... تازه به اين درجه از شجاعت هم رسيده بودي كه فضاي خوابت رو تاريكِ تاريك كني و بدون شب خواب ، شب رو بگذروني... بعد از اون لرزش مثل چي از جا مي پري... اول ميري همه لامپا رو روشن ميكني همه درا رو چك ميكني حتي درِW.C رو... خاطرت رو جمع ميكني كه در ورودي قفله و كليد هم روي دربه ... مي يايي دوباره مي تمرگي... البته شب خواب رو هم روشن ميكني و از اين بي جنبگي خودت هم لجت مي گيره... به اولين نفري كه فكر ميكني الان مي تونه اس ام اسات رو جواب بده و درضمن بيداره يه اس مي زني... اونم حسابي حواست رو پرت ميكنه و الحق كه خوب مي خوابونتت... صبح كه بيدار ميشي گوشي تو دستته با يه اس نيمه كاره ...حال من ديشب دقيقا اين مدلي بود...

+++

به آرايشگره ميگم مي خوام موهامو زيتوني كني با هايلايتاي كاهي ... الان موهام شده نسكافه ايي با هايلايتاي بلوند نه شده سرخ به سرخي موهاي آن شرلي و زردي تو مايه هاي زردِقناري... آدرسش رو خواستين خبرم كنيد... 

+++

درضمن درسايه ايزد تبارك عيد همگي بود مبارك

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۸/۰۶/۲۸ساعت ۲:۱۹ ب.ظ  توسط فَ فَ  |