اگر فکر میکنید مادرم دوران نقاهتش تمام شد و من آسوده شدم سخت در اشتباهید پدرم همان اوایل سال 00 به ما هشدار داد که قرار است دیسک کمرش عمل شود و یکهفته بعد از عید هم عمل کرد سه روز مانده به عملش از فرط خستگی به سفر پناه بردم و بعد هم برگشتم و عمل انجام شد و با پدرم به روستا در خانه باغش آمدیم 

خانواده اش خواهرها و برادرهایش درست روز قبل از عمل همگی به یک روستای دیگر رفتند و من می‌گویم از ترس ماندن در بیمارستان و پرستاری از برادرشان رفتند بله دوست دارم قضاوت کنم چون پدرم سالها سنگ آنها را به سینه زد و هنوزم که هنوزه هرروز از بستر بیماری زنگ میزند و حال آنها را میپرسد نه به عیادتش آمدند و نه اصلا برایشان مهم است همینطور مادرم و برادرهایم 

و اما من اینجا از صبح که بیدار میشوم به خرده فرمایشات پدرم رسیدگی میکنم در واقع از بیمار پرستاری نمیکنم بلکه فرمانبردارم آب به گل و گیاه میدهم به گربه و مرغ و خروس غذا میدهم تا ظهر نشده غذا میدهم به فکر افطاری برای خودمم هرساعت قرص و دارو میدهم و بعد از هر قرص بک خوراکی برای پدرم می آورم. در این بین از سر تا پایم ایراد میگیرد و تمام مدت به چهره ام دقیق میشود مبادا خم به ابرو بیاورم تا او هم ترش کند. آمپول میزنم پانسمان عوض میکنم این چراغ خاموش آن یکی روشن قفل این در باز و آن یکی بسته چرا شیرآب را محکم بستی و حقم نبود اینهمه آزار و اذیت از روز تولد تا کنون

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۱/۲۵ساعت ۱۰:۴۶ ب.ظ  توسط فَ فَ  |