آدمیزاد به همه چیز عادت میکند ببینم من چه روزی عادت میکنم 

بدترین انتقامی که مادرم میتوانست از زندگی من بگیرد این بود که برود از پله پرت شود پایین 

بعد هم با من قهر کند و برود خانه خودش بعد هم با عصا در خانه زمین بخورد و لگنش بشکند بله این یک انتقام است چون وقتی زمینگیر میشویم فقط دیگران را به زحمت و مصیبت می اندازیم آنهم فقط من چون نه همسرش توان و نای پرستاری دارد و نه برادرهایم اصلا تلفنش را جواب میدهند 

نمیدانم روزگار چه خوابی برایم دیده فقط میدانم روزهای خوبی در انتظارم نیست 

یک عمر قدر سلامتیش را ندانست یک عمر حسرت کاسه بشقاب و حتی نان و پنیر دیگران را خورد و حالا سلامتی این نعمتی که کمتر کسی ازش بهره برده، یک شبه به باد رفت.

برای کسی با اخلاق خاص و لجبازی بیش از حد و زبان نیش دار و دمدمی مزاجی محض چه کسی میتواند همدم شود.

بازی روزگار همین را کم داشت تا تکمیل شود که شد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۹/۱۱/۲۸ساعت ۴:۵۳ ب.ظ  توسط فَ فَ  |