از خودم متنفر شده بودم روز پنج شنبه... بايد مي رفتم شارژر اچ پي جون رو عوض مي كردم چون سيمش رو انگار يه جونده ايي از قبل حسابي جويده بود و من دقت نكرده بودم و اي كاش نمي رفتم... خدا هميشه وقتي مي خواد من قدم به جايي نزارم سنگ ميندازه جلوي پام به چه بزرگي اما اين دفعه در عجبم كه چرا چنين لطفي در حقم نشد... فقط در اين حد باشه كه نبايد به هيچ وجه من الوجوه قدم به اونجا مي زاشتم... وقتي اومدم خونه از خودم به شدت متنفر شده بودم... هيچ چيز آرومم نميكرد... شب 21 ام بود... تو خونه تا جائيكه در خاطرم بود دوتا قرآن داشتم ولي هرچي گشتم نيافتمشون و بعد كلي فكر كردن يادم اومد جفتشون رو بردم شركت چون يكيش با خط درشت نوشته شده بود و اون يكيش هم ترجمه رووني داشت... اما حالا هردوش توي اين وقت شب دور از دسترس بود...
همين جوري زانوي غم بغل گرفته بودم كه چرا آخه؟ چرا نياوردمشون؟ الان چطوري قرآن به سر بگيرم ؟ با خودم گفتم حتمن خدا من رو لايق نديده كه به جمع شب زنده دارانش بپيوندم... در نهايت استيصال و درحاليكه اشك از چشام جاري شده بود ... توي كشوي كمد و زير خروارها كاغذ و اسناد و مداركم يه كتاب كوچيك رو مابين تقويمهاي سالهاي پيش ديدم...
كتابه رو بيرون كشيدم... نه خداي من باور كردني نبود... يه قرآن كوچيك حاوي 11 سوره ... ديگه هيچ چيز نفهميدم ... تنها اينكه خدا خيلي رئوف تر از اين حرفاست... خيلي خيلي من رو دوست داره... خاطرم براش عزيزه.... همزمان با شبكه الانوار به ياد همسر مرحومم قرآن به سر گرفتم... و توبه كردم براي بزرگترين گناهانم كه ناخواسته بودند... خدا جون متشكرم...
Attach1: من از همين تريبون رسمن اعلام مي كنم كه از اين تاريخ به بعد با انسانهايي كه همش فكر ميكنند مي ميرند و به مرحله بعدي زندگي نمي رسند و هيچ لذت دنيوي رو نمي بينند و همچنين فكر و ذكر و آرزوشون شده مرگ و Game over شدن هيچ صنمي نخواهم داشت ...زين پس من دوست دارم با آدماي اميدوار به زندگي برخورد داشته باشم.... دوست دارم شور و نشاط سالهاي نه چندان دور زندگيم برگرده به من ... و تا اطلاع ثانوي هيچ سخني از مرگ نشنوم دوست دارم سايه شوم مرگ از زندگي من تا همون اطلاع ثانوي رخت بربندد...
آهاي زنده دلان كجائيييييييييييييد؟