هروقت دلم پر میشه هنوزم وبلاگم بهترین جای دنیاست جایی که حرفامو بهش میگم و اونم برای شما نمایش میده
امروز ۸۹روز شد که در قرنطینه هستم شرایط آسم اجازه نمیده مثل مردم عادی برگردم به زندگی عادی قبل از کرونا
مادرم دلتنگم شده بود و به بهانه رنگ کردن موهایش آمد به دیدارم موهایش رنگ شد ،افطاری ماهی پلو درست کردم .فرنی را پختم .مادرم را با ساخت بلوکهای بازیافتی سرگرم کردم و با فیلم و اهنگ و گفتگو شب به نیمه رسید .
من که شب زنده داری میکنم با بافتنی .مادرم هی رفت و هی آمد و هی سرفه کرد و هی لیوان جدید برداشت و آب خورد و ده بار این رفتار تکرار شد.به او نگفتم جلوی دهانش را برای سرفه هایش بگیرد.به او گفتم مادرم لطفا فقط یک لیوان را برای خودت بردار و همان را استفاده کن.گذشت و سرفه ها کشدار شد از دهانم پرید امیدوارم ویروس نباشد چقدر گفتم رعایت کنید .بله مادرم دقیقا منتظر همین یک جمله بود .حدد سه ساعت از اول زندگی تا امروز را با غرها و ناله ها به پیش چشمم آورد و گفت با اولین ماشین از پیشت می روم.
مادرم به خواب رفت و پشه ها تا صبح جای سالم رو بدنم باقی نگذاشتند.دقایقی بیش نبود که بخواب رفته بودم که مادرم با سر و صدایی عجیب برای خودش صبحانه آماده کرد و بعدش مرا از خواب پراند که مرا راهی خانه کن به او گفتم تازه ساعت هفت صبح است بخواب مادر.خلاصه بیدار شدم و ناهار بار گذاشتم برای مادر.
به پدر طی دو پیامک گفتم که چه وسایلی لازم دارم از در که وارد شد با پرخاش گفت چرا یکبار لیست خرید نمیدهی از کوره در رفتم و گفتم برای خودتان است نه من.و خودت میدانی که فراموشی دارم.
خلاصه مادر گلودرد را برایم بیادگار گذاشت و رفتند.من ماندم و عید فطر.
راستی عیدتان مبارک