اينم از شب نوزدهم ماه رمضون امسال... عين يه خرس خوابيدم ...از كي؟ از همون 19:55 البته تلويزيون رو روشن گذاشتم كه با صداي دعاي جوشن كبير بيدار بشم اما زهي خيال باطل كه اين خواب نوشين دست از سر ما بر نمي داره... اما يادم مي ياد كه تو خواب يه چندتا الغوص الغوص گفتم ... خيلي از خودم لجم گرفت البته همچينم تو شرايط 100 ركعت نماز خوندن هم نبودم مثل هرسال كه با انگيزه مي خوندم اونم توي مسجد محل و بين هر چندتا ركعت يه چيزي مي خوردم كه ضعف نكنم و گلوم خشك نشه... 



وقتي رسما گند مي زنند به اعصاب نداشته من چيكار بايد بكنم؟ ظاهرا يه سري افراد هستند كه هر چي ملاحظه اشون رو بكني بدتره و قدرم (هرچي بخونيش درسته هم قُدرت من و هم قدِ من و هم قَدر من) رو كه نمي دونند هيچي مي خوان از اخلاق ورزشيت سوء استفاده هم بكنند نمونه بارزش هم همين خانواده همسر مرحوم بنده... من نمي دونم وحي بهشون نازل ميشه ؟ خواب مي بينند؟ ميشينند از بيكاري فكر ميكنند؟ يا نه ... از مساله ايي زورشون مي گيره و يهو حس ميكنند كه بي عرضه هستند و شايدم يكي درِ گوششون مي شينه مي خونه و هي مي خونه حالا فرقي نمي كنه انكرالاصواته طرف يا نه چهچه مي زنه .... يهو مي بيني اين خانواده جوگير ميشند و ساعت 11 شب زنگ مي زنند و منم فقط با اين اميد كه بالاخره سرشون به سنگ خورده و مي خوان تكليف من رو مشخص كنند و يك عدد فَ فَ رو از بلاتكليفي برهانند عين خوشحالا جواب ميدم و ازاونور خطيه مي شنوم كه : زنگ زدم كه بگم مي خوائيم بيائيم اين كولر كه تو خونته و الان حكم طلا رو برات داره تو اين گرما وشرجي تابستون بندر رو برداريم و ببريم بديم به يه خونواده فقير كه نياز دارند... خودت كه مي دوني اين كولر مال برادرمون بوده ... اونوقت توي اون ساعت از شب دقيقا تيرشون به هدف خورده و موفق شدند تو رو بي خواب كنند هيچ... همچين پرتت  كنند به هزارتا فكر مزخرف كه تا خودِ صبح مغز متفكر بشي از بس كه تمام جوانب رو بسنجي و عين گونيا و نقاله از هزار زاويه به قضيه نيگا كني... بعدم به اين حرف چرندشون بخندي كه بهت ميگن تكليف تو رو بايد قانون مشخص كنه اما تكليف اثاث زندگيت رو ما... بله جونم براتون بگه تمام فقير و فقراي اينجا الان چشمشون به دست مبارك اين Family هستش كه يه چيزي از زندگي پسر مرحومشون به اونا (يعني همون فقرا) بماسه چون همه جا اسم بندازند كه بله ما بذل و بخششمون خيلي خيلي زياده اونم با شعار مال دنيا براي ما ارزش نداره... يعني اول همسايه بعدش خونه نه ببخشيد اول فقرا بعدش فريبا... اونوقت من نمي دونم چرا هنوزم كه هنوزه دست روي دست گذاشتم و نميرم خودم تكليف خودم رو مشخص كنم و هنوزم به احترام اونيكه زير اين خاك آرميده سكوت كردم كه در جواب اين سكوت بشنوم " تو منتظر بودي برادر ما بميره و از كنار اين قضيه دوقرون دوزار گيرت بياد..." اونوقت من از شدت عصبانيت بخندم كه شما آره همين خودِ تو كجا بودي اون روزايي رو كه ما با 100 تومن زندگي مي كرديم و كل درآمدمون رو ميداديم بابت بدهكاريامون... كجا بودي وقتي من كلِ پس اندازم رو گذاشتم رو زندگي مشتركم؟ كجا بودي كه من با خون جيگر يه زندگي رو با هزار اميد و آرزو (چقدر اين دوتا اسم بهم مي يان!) ساختم ؟ اون روزا كجا بودي؟ جواب ميده كه از جلوي خونتون رد ميشدم و خدا رو شكر مي كردم كه به جايي رسيديد... 


حالا بگيد... ايندفعه شما بگيد در جواب همچين رفتاري چه واكنشي ؟
همچنان سكوت و دست روي دست گذاشتن به احترام اون؟ 


اقدام قانوني براي تعيين تكليف خودم و صدالبته اون خانواده تا تمام اثاث زندگيم رو به فقرا نبخشيدند؟ حداقل بدونند چه چيزايي رو بايد ببخشند... هرچند به اون وسايل احتياجي ندارم اما اگه كسي بخواد بنده رو يه درازگوش فرض بكنه نمي تونم آروم بمونم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۱۸ساعت ۱۰:۸ ق.ظ  توسط فَ فَ  |