تبليغاتX
عروس فصل برفي

ارگاسم ِ بد بودنم...

دیروز تو سرویس حالم خیلی بد بود... فکر کردم با گوش دادن به موسیقی آروم میشم. تو گوشم می پیچید : من از اون آسمون آبی می خوام... من از اون شبهای مهتابی می خوام... و اشکام ناخودآگاه سرازیر می شد... از اونجائیکه چند وقتیه هم سرویسیام به حرکاتم زیادی توجه میکنند فقط شانس آوردم که هوا تاریک بود و راننده لامپای سرویس رو روشن نکرده بود. آهنگ بعدی هم دیگه نزدیک بود من رو به هق هق بکشونه... لحظه وداعمون اونروز تماشایی بود... و خولاصه ما با چشمی اشکبار و دماغی قرمز و فین فین کنان از سرویس زدیم بیرون (ببین همون مثلن سمیه (تو پست خیانت ) چقدر حواسش به گوشیش بود با اینکه تنگ دلش نشستم نفهمید دارم آب غوره می گیرم...)

تازه با همون چشای خیس رفتم یه جفت کفش ALLSTAR بی نهایت زشت و سیاه هم واسه خودم خریدم و بعدش به نزدیکیای کوچه که رسیدم آه از نهادم بلند شد برقا قطع شده بود... کور مال کور مال با نور ِکم جون ِگوشی ، خودم رو از پله ها رسوندم طبقه چهارم و به زور درو باز کردم و همه اتاقا رو هم با همون نور ِ کم گشتم که مبادا چیزی از جاش تکون خورده باشه (عادت هر روزمه...) ...

لپ تاپ رو روشن کردم ویه فیلم عروسی آتی واسم ریخته بود توش ... اون رو نیگا کردم که یادم اومد چیپس خریده بودم قبلنا... به در و دیوار خوران رفتم سراغ چیپسه (تو خونه اضطراری ندارم ) و خرت و خرت کنان چیپس می خوردم که یادم اومد وای سس فلفل همدانیان (این الان تبلیغ بود...) هم تو یخچاله اونم بعد از یه ساعت که دیگه دو سه ورق از چیپسا بیشتر باقی نمونده بود... دوباره به دیوار و کابینت خوران رفتم سراغ یخچال ... در یخچال رو که باز کردم با تعجب دیدم لامپ یخچال روشنه... بعد اومدم لامپو زدم دیدم ای بابا ... من یه ساعت بیخودی داشتم تو ظلمات بسر می بردما...

انگاری مسخ شده بودم پای ِ فیلمی که هیچ جاش من رو جذب نمی کرد  تا آخرش نشستم و لی دل و ذهنم  واسه خودشون تو هپروت سِیر می کردند ...بعد من اونقدر دپرس بودم که رغبت نمی کردم برم آبگرمکن رو خاموش کنم دیگه چه برسه به دوش گرفتن... چه برسه به گرم کردن ماکارونی و شام خوردن... چه برسه به یه سبد رخت شستن... چه برسه به نماز خوندن ... فیلم دیدن...پماد ِ A+D به لب و لوچه خشک شده زدن... قطره رزماری به ابروی نیمه طاس زدن و هزار تا قرتی بازی ِ دیگه ... پریدم تو رختخواب و یه فاتحه خوندم و مثلن خوابیدن... و صبح با هزار تا لعن و نفرین به خود از خواب برخاستن که اصلن من واسه چی باید 12 ساعت در روز کار کنم؟

حالا من اینجا هی بیام بگم فیلان و بیسار... بگم من خوبم اما تو باور نکن...

!! مكتوب شد توسط فَ فَ | 4:23 بعد از ظهر | سه شنبه 1388/10/15

من خواب دیدم که کسی می آید...

چه خوابی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو بودی چقدر شاد با چه وضع آراسته ایی... تو بودی با چهره ایی نورانی با موهایی شبرنگ وبچه ایی که در کنارت بود و چشم ازش برنمی داشتی... من محو تو... باورم نمی شد که اون تویی چند قدم مانده به من...واسه همین داداشم رو فرستادم تا از مقابلت عبور کنه و تو متوجه من بشی... تو به طرفم دویدی و من رو محکم به آغوش کشیدی... وای چقدر ذوق کردی وقتی من رو دیدی... تو به گوش یه نفر آروم زمزمه می کردی چطوری بهش بگم که من زنده نیستم... من شنیدم اما نخواستم باور کنم... من به این می اندیشیدم که من شونه به شونه تویی که از دیده ها غایبی، دارم قدم میزنم و به خودم می بالم که تو رو دیدم... تو رو دارم... اونم بعد از اینهمه وقت اینقدر بشاش... از روبروی کوچه خونه پدریت گذشتیم و یه گودال بزرگ سر کوچه بود که ما نمی تونستیم به اون ور بریم و تو محو شدی و اون ور خانواده ات به سر و صورت زنان تو رو طلب می کردند...

امیلی بعدش من کنار تخت تو نشسته بودم و اینا رو برای تو تعریف می کردم و تو دراز به دراز و بدون هیچ عکس العملی فقط به حرفای من گوش می دادی...

من از خواب با چشمانی اشکبار پریدم... من دیگه تا صبح خواب رو به چشم ندیدم...

!! مكتوب شد توسط فَ فَ | 10:41 قبل از ظهر | دوشنبه 1388/10/14

RSS