تبليغاتX
عروس فصل برفي

بیا باهم بریم سفر دوبی دوبی!

ساعت 10 شب پرواز داشتیم نگاهی به ساعت انداختم 11 رو نشون میداد در حالیکه من هنوز پیش مامان اینا بودم... زنگ زدم به همسفرام گریه کنون که چرا من رو خبردار نکردین چرا خودتون تنهایی رفتین حالا اون وسط همش مبلغی رو که هزینه کرده بودم تکرار می کردم... شدت گریه ام به اندازه همون روزی بود که از امتحان ریاضی جاموندم از ته ِ ته دلم... به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم ... تمام رازهای مگو هم بین حرفام راحت شنیده میشدند... یه دفعه از خواب پریدم... اولش خدا رو شکر کردم که فقط یه خواب بوده... بعدش به خدا گفتم آخه من این روزا استرس کم دارم که حتی تو خوابم بهم استرس تزریق میشه اونم این مدلیش؟

چند روزی رو نیستم در سفرم... با دوتا از دوستام داریم میریم دبی گردی... کنسرت خواننده "آمنه، آمنه" و "بلا ای بلا" رو هم احتمالن بریم... اون دوتا دوست بچه های فوق العاده سرزنده و شادی هستند از من کوچیکترند و کلی هم مشتاق سفر... یکیشونم صدای خوشی داره و گیتاریسته اون یکی هم علی بی غم  ِ دنیا از بس مال و منال داره...دارند ثانیه شماری میکنند اما توی خوابِ من نمی دونم چرا بی معرفت شده بودند... از ترس اینکه من سفر رو کنسل نکنم بلیطا رو هنوز بهم ندادند... خولاصه هر جور شده می خوان ما رو ببرند... بابا هم از راه دریا داره می یاد ...یه دوست مجازی رو هم قراره اونجا ببینم... جای همتون خالی...

من نمی دونم چرا پستهام یکی در میون غمگین میشه... به قول دوستان " فاصله غم و شادی به اندازه یک پُست می باشد".


!! مكتوب شد توسط فَ فَ | 9:48 قبل از ظهر | سه شنبه 1388/11/20

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

روی چشماش توی عکسی که تو گوشیمه زوم کردم و با خودم میگم یعنی حیف این چشا نیس که الان تبدیل به خاک شده باشه؟ یعنی اون گل رزی که بالای قبرش کاشتند الان چقدر رشد کرده؟ همون که با خاک ِ وجودش تغذیه شده ... یعنی کسی پیدا میشه سالی ماهی هفته ایی یه بار سنگ قبرش رو بشوره؟ یعنی هرکی از اونجا رد شد با خودش میگه حیف از جوونیش؟ بیچاره همسرش؟ وای بر مادرش؟ بعد همین جوری دارم تصور می کنم اگه بود توی این سرما چه جوری غر می زد و بهونه می گرفت؟ بعد با اینهمه فکر و خیال میگم ای کاش اینجا بود ... خودش از این دنیا رفت چرا بین من و آرامگاهش اینهمه فاصله افتاد آخه؟

بین من وتو فاصله غوغا می کنه

یاد حرفهای قشنگت منو رها نمی کنه

تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی

توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی

اون لعنتی ول کنم نیس... تمام روزامو داره ازم می گیره... میزانش با استرس زیاد میشه ... من تحملم تمومه دیگه...انگاری تیکه تیکه از وجودم داره کنده میشه و به فنا میره... چه حس بدیه... من پر از استرسم (به جای وسوسه های رفتن) ... سه روز دیگه بیشتر به سفر نمونده اما انگیزه ام مرده...

دلم یه آدم خاص و متفاوت می خواد اونکه در ورای هر حرفش یه منظور زیبا باشه ... اونیکه حرفاش نیاز به تفسیر داشته باشه... اونیکه کاراش و تفکرش از دیگران متمایز باشه... اینقده خوشم می یاد که برای هر کاری یه توجیه منطقی (لااقل از دید ِ من ) داشته باشه... دلم پیچیدگی می خواد... که من تموم روز بشینم به معمای اون آدم فکر کنم... از اونایی که میگن : "من این حرفو زدم برو راجع بهش فکرکن ببینم برداشت تو چیه..."

!! مكتوب شد توسط فَ فَ | 8:51 قبل از ظهر | دوشنبه 1388/11/19

RSS